وَ أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّه إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِباد
عَهد ما با لب شیرین دَهنان بَست خُدای*ما همه بنده و این قوم خداوندانند

حقیقتی شگفت درباره دو فاصله

اِنَّ الصَّفا وَ المَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ ...(بقره/158)

در حجّ، هفت بار و هر بار 378 متر، میان صفا و مروه، سعی می‌کنی و سعی یعنی به هروله رفتن برای کشف تجربه‌ای هاجروار در دستیابی به آب حقیقت.

در کربلا نیز، ارباب، در یک سوی آرمیده و درست در 378 متر آن سوی‌تر، عباس! و این یعنی چه؟!

نماز عشق را در فاصله رکن و مقام می‌خوانی و آنگاه آهنگ سعی می‌کنی، میان صفا و مروه، به یاد هروله هاجر کربلا، زینب – درود خدا بر او - از علقمه تا گودال قتلگاه.

دوباره به رکن، مقام، صفا، مروه، مشعر، عرفات و میقات بیندیش تا حقیقت نهفته در این کلمات را دریابی.

و مگر نه این است که در همیشه‌ترین کتاب، صفا و مروه را "شعار "خوانده است، و هر شعار یعنی نماد و اشارتی به سوی یک حقیقت.

"رکن" حسین است و "مقام" عباس.

آرامگاه عباس "صفا"ست و آرامگه حسین "مروه".

شعائر حج را دانستی، حقایقش را نیز بدان. تو آنگاه حَج‌ات مقبول افتد در طواف، که سعی صفا و مروه کنی در حقیقت، که زیارت بین رکن و مقام است و مگر نشنیده‌ای که گفته‌اند حجّت زمان آنگاه که بیاید در بین رکن و مقام تکیه بر کعبه نهد و قیام بیآغازد مابین رکن و مقام.

آری! مقام عباس است و از آنجا که بگذری باید در عرفات به عرفان خویش پردازی، عرفه را پشت سر نهی تا شایسته قربانی کردن جان به جانان شوی آنگاه خود را از احرام درآور.

تو که شیعه ولایتی، بدان که زیارت عباس و عشق به عباس اگر نداشته باشی شیعه‌گری ندانی که در حجّ شیعه، رکن و مقام جایگاه خاص دارد و چنین است سعی صفا و مروه که اگر سعی صفا و مروه نکنی به مشعر نرسی و چون به مشعر نرسیدی در عرفات درنیایی و چون در عرفات نیایی، به معرفت نرسی."

آری حسین "ثار الله" است و عباس، ثار الولایه". عباس، آینه حسین است و حسین، آینه خدا و عباس، خدا را در حسین دید. و تو اگر طالب حقی، خدا را در این دو آینه بنگر.






نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢ توسط 202

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم . . .




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢ توسط 202

شیخ عارف کامل محیى الدّین بن عربى در کتاب «فتوحات مکّیّه» اش آورده است.

وى در باب سیصد و شصت و ششم از این کتاب میگوید:

خداوند خلیفه‏اى دارد که خروج میکند. وى از عترت رسول الله از پسران فاطمه مى‏باشد که نامش با نام رسول الله مطابقت دارد. جدّ او حسین بن علىّ بن أبى طالب است. مردم با او در میان رکن و مقام بیعت مى‏نمایند. در خِلقتش با رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم شباهت دارد، و در خُلقش از او پائین‏تر است‏

سعادتمندترین مردم که از وجودش بهرمند مى‏شوند اهل کوفه میباشند. او پنج سال یا هفت سال یا نه سال زندگى میکند.

او جزیه و خراج را از کفّار ذمّى برمیدارد؛ و مردم را با شمشیر به خدا فرا مى‏خواند؛ و تمام مذهبها را از روى زمین بر مى‏اندازد؛ بنابراین غیر از دین خالص چیز دیگرى باقى نمى‏ماند.

دشمنان او مردمى هستند که از علمائى که فقط آنان را مجتهد میدانسته‏اند تقلید مى‏کنند، چون مى‏بینند که او برخلاف رأى و فتواى ائمّه آنها حکم و فتوى میدهد؛ بنابراین از روى کراهت فرمان او را مى‏پذیرند از ترس شمشیر او.

عامّه مسلمانان بیشتر از خواصّ آنها به او خوشنود و مسرور میگردند. از میان اهل حقائق، عارفین به خدا از روى مشاهده باطنى و کشف قلبى که بواسطه شناسائى خداوندى صورت میگیرد با او بیعت مى‏نمایند.

او مُعینان و یاورانى دارد که رجال الهى هستند. ایشان دعوت او را بر پا میدارند و او را نصرت و یارى مى‏نمایند. و اگر هر آینه شمشیر بر کفَش نبود، فقهاء فتوى به کشتنش میدادند؛ ولیکن خداوند ظهور او را با کرم و با بخشش و ایضاً با شمشیر و قهر توأم فرموده است؛ فلهذا هم از روى طمع به کرم او، و هم از روى خوف از شمشیر او حُکمش را بدون آنکه بدان ایمان داشته باشند قبول مى‏کنند، و امّا در دل خلافش را نیّت دارند. و چون او بر خلاف مذاهب ائمّه شان حکم میدهد، درباره او معتقدند که او در این حکم در گمراهى است. به جهت آنکه ایشان اعتقاد دارند که: هم صاحبان اجتهاد و هم زمان اجتهاد سپرى شده است، و در عالَم، دیگر مجتهدى نمى‏تواند بوده باشد، و خداوند پس از ائمّه آنها کسى را که داراى مرتبه اجتهاد باشد به وجود نمى‏آورد.

و امّا کسى که از روى عرفان الهى و شناخت خداوندى ادّعاى أحکام‏ شرعیّه را بنماید، وى در نزد آنان مجنون و فاسد الخیال است. (در اینجا کلام محیى الدّین پایان مى‏پذیرد، و شیخ بهائى که ناقل این مطالب از او بود میفرماید:)

تو در این مطالبِ محیى الدّین با چشم بصیرت تأمّل کن، و با دست بلند و دراز- نه کوتاه و قصیر- آنرا بگیر، مخصوصاً گفتار او را که: خداوند خلیفه‏اى دارد، و گفتار او را که: سعادتمندترین مردم به او اهل کوفه هستند، و گفتار او را که: دشمنان او مقلّدین علمائى هستند که آنها اجتهاد را در خود منحصر نموده‏اند، و گفتار او را که: به جهت آنکه ایشان معتقدند که صاحبان اجتهاد و زمان اجتهاد منقضى شده است- تا آخر گفتار او را؛ امید است که بر مرام و مقصودش و بر عقیده و مذهبش دست یابى، و خداوند است که صاحب و مالک توفیق بخشیدن است.»




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ توسط 202

 چرا این قدر باران طول کشیده؟

 چرا ابرهای بارانی کنار نمی روند؟

 چرا خورشید نمایان نمی شود؟و چرا ...؟چرا

 باز پشتِ...تا کی دوست داری خورشید پشت ابر باشی؟باران سیاهی به شدت می بارد...بعضی با سختی خود را استوار نگه داشته اند، بعضی چند ثانیه هم زیر باران دوام نیاورده اند...و اگر حتی نورت به آنها نرسد از بین خواهند رفت...

 باور کن زیر باران ماندن برایمان سخت شده است...

 

دلم هوای نور کرده....

 

این باران سیاهی تا کی باید ببارد؟!

 ای صبور!

 تا کی صبر می کنی؟

 صدای گیاهان را گوش کنمی شنوی می گویند: خورشید...دیگر صدایشان ضعیف شده ...دوست نداری خود را نمایان کنی؟!

 قلم خسته شده تا کی علامت سوال (...؟؟؟؟؟؟...)زیر باران صدای قلم به تو می رسد؟!

 آیا صدای عربده های قلم رامی شنوی دارد با چه دردی می نویسد:

 

پس چرا نمی آیی...؟

 

دیگر چه بگویم از چه بگویم؟

 از این که چند روزی است یکی از گلها تلف شده آن گل زیر باران شدید استوار ایستاده بود اما خاک زیرش را خالی کرد و حال ...

 دوست نداری ادبیات گیاهان را عوض کنی دوست نداری قلم این گونه بنویسد ...

 گیاهان مدام می گویند: او خواهد آمد...

 ولی من دوست دارم بگویم : او آمد...

 و جمعه این جمله را وقتی که تو آمدی می گویم...ای خورشید پشت ابر، ای پیشوای جن و انس،

ای صاحب العصر و الزمان ما انتظارت را می کشیم...

ما را لایق ببین و در کشور دل ما ظهور فرما




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ توسط 202

زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بود
و موج عطر گل در پرنیان باد می پیچید
امید زندگی در جان موجودات می جوشید
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
شبی مرموز و رؤیائی
به شهر مکه مهد پاک جانان دختر مهتاب می خندید
شبانگه ساحت" ام القری" در خواب می خندید
ز باغ آسمان نیلگون صاف و مهتابی
دمادم بس ستاره می شکفت و آسمان پولک نشان می شد
صدای حمد و تهلیل شباویزان خوش آهنگ
به سوی کهکشان می شد
دل سیاره ها در آسمان حال تپیدن داشت
و دست باغبان آفرینش در چنان حالت
سر " گل آفریدن" داشت
شگفتی خانه " ام القری" در انتظار رویدادی بود
شب جهل و ستمکاری
به امید طلوع بامدادی بود
سراسر دستگاه آفرینش اضطرابی داشت
و نبض کائنات از انتظاری دم به دم می زد
همه سیاره ها در گوش هم آهسته می گفتند
که : امشب نیمه شب خورشید می تابد
ز شرق آفرینش اختر امید می تابد
در آن حال" آمنه" در عالم سرگشتگی می دید
به بام خانه اش بس آبشار نور می بارد
و هر دم یک ستاره در سرایش می چکد رنگین و نورانی
و زین قدرت نمائی ها نصیب او
شگفتی بود و حیرانی
در آن دم مرغکی را دید با پرهای یاقوتی
و منقاری زمّرد فام
که سویش پر کشید از بام
و در صحن سرا پر زد
و پرهای پرندین را به پهلوی زن درد آشنا سائید
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به کوته لحظه ای گرداند سر را " آمنه" با هاله ی امید
تنش نیرو گرفت و در دلش نور خدا تابید
چو دید آن حاصل کون و مکان و لطف سرمد را
دو چشمش برق زد تا دید رخشا ن چهره احمد را
شنید از هر کران عطر دلاویز محمد را
سپس بشنید این گفتار وحی آمیز
الا، ای " آمنه" ای مادر پیغمبر خاتم!
سرایت خانه توحید ما باد و مشید باد
سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد
بدو بخشیده ایم ای" آمنه" ای مادر تقوا!
صدای دلکش " داوود" و حبّ " دانیال" و عصمت " یحیی"
به فرزند تو بخشیدیم:
کردار" خلیل" و قول" اسماعیل" و حسن چهره " یوسف"
شکیب " موسی عمران" و زهد و عفت" عیسی"
بدو دادیم: خلق" آدم" و نیروی " نوح" و طاعت " یونس"
وقار و صولت " الیاس" و صبر بی حد" ایوب"
بود فرزند تو یکتا
بود دلبند تو محبوب
سراسر پاک
سرا پا خوب
دو گوش" آمنه" بر وحی ذات پاک سرمد بود
دو چشم " آمنه" در چشم رخشان " محمد" بود
که ناگه دید روی دخترانی آسمانی را
به دست این یکی ابریق سیمین در کف آن دیگری طشت زمّرد بود
دگر حوری پرندی چون گل مهتاب در کف داشت
" محمد" را چو مروارید غلتان شستشو دادند
به نام پاک یزدان بوسه ها بر روی او دادند
سپس از آستین کردند بیرون" دست قدرت را"
زدند از سوی درگاه خداوندی
میان شانه های حضرتش مُهر نبوت را
سپس در پرنیانی نقره گون آرام پیچیدند
همان شب قصه پردازان ایرانی خبر دادند
که آمد تکسواری در مدائن سوی نوشروان
و گفت: ای پادشه " آتشکده یْ آذر گُشَسبِ" ما
که صدها سال روشن بود
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش...

به یثرب یک یهودی برفراز قله این فریاد را سر داد:

که امشب اختری تابنده پیدا شد
و این نجم درخشان اختر فرزند "عبدالله ..."
نوین پیغمبر پاک خداوندست
و انسانی کرامندست

یکی مرد عرب اما بیابانگرد و صحرائی

قدم بگذاشت در " ام القری" وین شعر را برخواند
که ای یاران مگر دیشب به خواب مرگ پیوستید؟
چه کس دید از شما آن روشنای آسمانی را؟
که دید از مکیّان آن ماهتاب پرنیانی را؟
زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
بیابان بود و تنهایی و من دیدم
که از هر سو ستاره در زمین ما فرود آمد
به چشم خویش دیدم ماه را از جای خود کندند
ز هر سو در بیابان عطر مشک و بوی عود آمد
بیابان بود و من اما چه مهتاب دلارائی!
بیابان بود و من اما چه اخترهای زیبائی
بیابان، رازها دارد
ولی در شهر، آن اسرار، پیدا نیست
بیابان نقش ها دارد که در شهر آشکارا نیست
کجا بودید ای یاران؟
که دیشب آسمانی ها، زمین مکه را کردند گلباران
ولی گل نه، ستاره بود جای گل
زمین و آسمان مکه دیشب نور باران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود

به شعر آن عرب مردم همه حالی عجب دیدند

به آهنگ عرب این شعر را خواندند و رقصیدند:
کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرائی؟
کجائی ای بیابانگرد روشن رأی بطحائی؟
که اینک بر فراز چرخ ، یابی نام" احمد" را
و در هر موج بینی اوج گلبانگ محمد را
" محمد" زنده و جاوید خواهد ماند
محمد تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند
جهانی نیک می داند
که نامی همچو نام پاک پیغمبر مؤید نیست
و مردی زیر این سبز آسمان همتای احمد نیست




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ توسط 202

مصباح الشریعة / ترجمه و شرح عبد الرزاق گیلان، ص: 488

روایت است که معاذ بن جبل که از بزرگان صحابه است، روزى گریه‏کنان داخل مجلس حضرت شد و سلام کرد. حضرت بعد از ردّ سلام، فرمود که: سبب گریه تو چیست اى معاذ؟ معاذ گفت: یا رسول اللَّه جوانى نو خطّ خوش‏صورت، در در خانه ایستاده است و مانند زن بچه مرده، گریه و زارى مى‏کند و اراده ادراک ملازمت شریف دارد و من از گریه او گریه مى‏کنم. حضرت کس فرستاد و او را طلب کرد. جوان همچنان گریه‏کنان داخل مجلس شریف شد و به حضرت سلام کرد. حضرت بعد از جواب سلام، فرمود که: چه چیز تو را مى‏گریاند اى جوان؟
جوان گفت: اى حضرت چون نگریم و حال آنکه من کارى کرده‏ام که اگر خداى تعالى مرا به آن مؤاخذه نماید، مرا داخل جهنّم کند و مى‏دانم به یقین که مرا به آن کردار بد، خواهد گرفت و از جهنّم خلاصى نخواهم داشت. حضرت فرمود که: آیا شرک به خدا آورده‏اى؟ جوان گفت: پناه مى‏برم به خدا از شرک به خدا آوردن.
حضرت فرمود که: پس مؤمنى را به ظلم کشته‏اى؟ گفت: نه. حضرت فرمود که:
پس دیگر هر چه کرده‏اى خدا تو را مى‏آمرزد، هر چند گناه تو به قدر کوههاى بلند باشد. جوان گفت: گناه من عظیم‏تر از کوههاى بلند است. حضرت فرمود که: خدا تو را مى‏آمرزد هر چند گناه تو به قدر هفت طبقه زمین و دریاها باشد. جوان گفت:
گناه من عظیم‏تر از آن است. حضرت فرمود که: خدا مى‏آمرزد گناهان تو را هر چند گناهان تو مثل آسمان‏ها و ستاره‏ها باشد و مثل عرش و کرسى باشد. جوان گفت: گناه من از این‏ها عظیم‏تر است. حضرت غضب آلود شد و گفت: واى بر تو اى جوان، گناه تو بزرگتر است یا خداوند عالم؟ جوان سر پیش انداخت و گفت:
خداوند از همه چیز عظیم‏تر است. حضرت فرمود که: پس گناه هر چند عظیم است که خداوند عالم از او عظیم‏تر است و امید عفو است. جوان گفت: نه یا حضرت. و ساکت شد. حضرت گفت: واى بر تو اى جوان، خبر کن مرا به یک گناه از گناهان خود. جوان گفت: بلى خبر مى‏کنم، بدان یا حضرت که من نبّاش قبورم و هفت سال است که کار من نبش قبور است و دزدیدن کفن موتى. تا آنکه دخترى از انصار فوت شد و بعد از آنکه او را دفن کردند و اقوامش به خانه‏هاى خود رفتند و شب تاریک شد، بر سر قبر او رفتم و قبر او را شکافتم و میّت را از قبر بیرون آوردم و کفنها از او جدا کردم و او را برهنه بر لب قبر گذاشتم و رفتم، چند قدم که رفتم شیطان مرا وسوسه کرد که تو این دختر را خوب نگاه نکردى و او در حسن و جمال مشهور بود، بازگشتم و سفیدى بدن و ناف او را به من عرض کرد و کفل و سایر مواضع بدن او را به من جلوه نمود، تا مرا از راه برد و با او جماع کردم و به همان جا گذاشتم. پس ناگاه صدائى از او شنیدم که گفت: اى جوان واى بر تو و از سزا و جزا دهنده روز قیامت که در آن روز میان من و تو، به عدل حکم کند، که مرا در میان گروه مرده‏ها برهنه گذاشتى و کفن از من سلب کردى و مرا جنب تا روز قیامت بردادى. من گمان ندارم که از این عمل که تو کردى، هرگز بوى بهشت به مشام تو برسد، این است کار من یا حضرت، چه مى‏فرمائى؟ حضرت فرمود که:
دور شو از من اى فاسق نابکار که مبادا که از آتش تو، ماها بسوزیم. چه نزدیکى تو، به جهنّم و به عذاب جهنّم.!؟ و این را حضرت چند مرتبه تکرار فرمود تا آنکه آن جوان از نزد حضرت برخاست و متوجّه مدینه شد و در مدینه تردّد مى‏کرد تا روزى به بالاى کوهى رفت و در آنجا به عبادت مشغول شد و پلاسى پوشید و دستها را به گردن چنبر کرد و به حضرت پروردگار مناجات مى‏کرد و مى‏گفت:
خداوندا! من بنده عاصى توام، بهلول، ایستاده‏ام نزد تو، دستها به گردن غل کرده و تو خداوند عالمى و به همه چیزها دانائى و از من چنین خطائى صادر شده است و از کرده خود پشیمانم و به خدمت پیغمبر تو رفتم، مرا راند و از پیش خود دور کرد و مرا بیشتر ترسانید. و سؤال مى‏کنم به حقّ نامهاى بزرگ تو و به حقّ سلطنت و بزرگوارى تو، که مرا ناامید نکنى، و دعاى مرا باطل نکنى، و از رحمت خود محروم برنگردانى. تا چهل روز و شب در آن سر کوه، این چنین استغاثه و ناله‏ مى‏کرد و درنده‏ها و وحوش صحرا به گریه او گریه مى‏کردند و در روز چهلم دستها را به جانب آسمان برداشت و گفت: خداوندا چه کردى در حاجت من؟ اگر اجابت دعاى من کرده‏اى و مرا آمرزیده‏اى، پس وحى فرست به پیغمبر خود تا مرا معلوم شود که اجابت کرده‏اى، و اگر اجابت نکرده‏اى و اراده عذاب من دارى در روز قیامت، پس در دنیا آتشى فرست و مرا بسوزان و کار مرا به آخرت مینداز.
پس توّاب على الاطلاق و رحیم بالاستحقاق وحى فرستاد به پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله و این آیه نازل شد: وَ الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ (آل عمران- 135)، حضرت جبرئیل از نزد ملک جلیل، به پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله نازل شد و گفت که: خداوند عالم دعا مى‏رساند و مى‏گوید که: بنده من نزد تو مى‏آید که شفیع او شوى، از پیش خود مى‏رانى پس به کجا رود؟! و به جانب که قصد کند؟! و آمرزش گناه خود از که خواهد؟! این آیه که به حضرت نازل شد و این خطاب عتاب آمیز که از جانب عزّت به او رسید، از شهر بیرون رفت و از اصحاب مى‏پرسید که: کیست از شما که دلالت کند مرا به جوان نبّاش توبه‏کار؟ معاذ گفت: یا رسول اللَّه من خبر دارم که او در فلان موضع است.
حضرت با اصحاب به آنجا رفت. نگاه کرد، دید که جوان ایستاده است بر بالاى دو سنگ و دستها را به گردن غل کرده و از زحمت گرسنگى و برهنگى، رنگش سیاه شده و از بسیارى گریه مژه‏هاى چشمش ریخته و به مناجات مشغول است، و مى‏گوید: خداوندا، خوب خلق کردى مرا و صورت مرا زیبا کردى، کاش مى‏دانستم که در جهنّم خواهى سوخت مرا؟ یا در همسایگى خود جا خواهى داد مرا؟ خداوندا، احسان بسیار به من کردى، و نعمتهاى عظیم به من دادى، کاش مى‏دانستم که آخر من به کجا خواهد رسید؟ آیا بهشت روزى من خواهى کرد؟ یا به سوى جهنّم خواهى راند مرا؟
خداوندا، گناه من از آسمان‏ها و عرش و کرسى تو بزرگتر است کاش مى‏دانستم که خواهى آمرزید مرا در روز قیامت یا رسوا خواهى کرد مرا. این چنین مى‏گفت و مى‏گریست و خاک بر سر مى‏کرد و دور او حیوانات درنده احاطه کرده بودند و در بالاى سر او، مرغان صف بسته و همه این‏ها به گریه او گریه و زارى مى‏کردند.
حضرت نزدیک او رفت و دستهاى او را از گردن جدا کرد و به دست مبارک خود خاک و خاشاک از سر او پاک کرد و گفت: اى بهلول! بشارت باد تو را که تو آزاد کرده خدائى از آتش دوزخ، و تو را خداى تعالى آمرزید و از تقصیر تو گذشت.
بعد از آن به اصحاب خود گفت: توبه این چنین مى‏باید و ترک گناه را چنین باید کرد.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ توسط 202

عیون أخبار الرضا علیه السلام / ترجمه آقا نجفى، ج‏2، ص: 412- 411

مأمون فاضلان از رعیت خود را در مجلس وسیعى جمع کرد و خود در آن مجلس نشست و حضرت‏ رضا (ع) را در مرتبه که از براى او مقرر داشته بود نشانید یعنى بمناسبت مقام ولیعهدى او را در محل مناسب خود نشانید پس آن مرد حاجب که خواهش پستى حضرت رضا میکرد ابتدا بسخن کرد و بآن بزرگوار عرض کرد که مردم حکایتهاى بسیار از تو نقل میکنند و در وصف تو اسراف میکنند و من نمیدانم که اگر این وصفها بتو برسد از آنها تبرى میکنى یا نه و اول از این وصفها آنست که در بارانى که بحسب عادت هر ساله خود از آسمان فرو میریخت تو دعا کردى و از اتفاق دعاى تو مقارن با آمدن باران شد پس مردم این را معجزه و علامتى از براى تو دانستند و باین معجزه ثابت کردند که نظرى از براى تو در دنیا نیست و حال آنکه این امیر المؤمنین ادام اللَّه ظله و بقائه مقابل نشود با احدى مگر آنکه بر او ترجیح داشته باشد و تو را منصب ولیعهدى داده و در محلى قرار داده است که مى‏شناسى و میدانى پس سزاوار او نیست که آنچه بر تو دروغ بستند در مقام انفاذ آن برآئى و وزر آن دروغ بر امیر المؤمنین باشد یعنى چون او تو را تزویج کرده است پس هر عملى نسبت بتو جارى شود و بال آن بر او خواهد بود حضرت رضا (ع) فرمود من بندگان خدا را دفع نمیکنم از اینکه حدیث‏کنندگان نعمتهائى را که خدا بر من تفضیل فرموده است نهایت آنست که من طلب شوق و شدت نشاط بر اوصاف خود نمیکنم اما اینکه ذکر کردى صاحب خود را یعنى مأمون که مرا بر این منصب استقرار داده است پس آگاه باش که مرا عطا نکرده است مأمون مگر آن محلى که پادشاه مصر بیوسف صدیق عطا کرد و تفضیل حال آنها را تو میدانى یعنى چنان که عمل یوسف و پادشاه مصر از جانب خدا بود عمل من و مأمون نیز از جانب خدا بود و مأمون کارى از براى من نکرده است پس آن حاجب چون این سخن شنید بغضب رفت و گفت اى پسر موسى بتحقیق که از شان خود تعدى کردى و از مقام خود تجاوز نمودى از براى اینکه خدا بارانى که مقدر کرده بود در وقت خود نازل کرد و آن بارانى را که از وقت نه مقدم و نه مؤخر میشد علامت گرفتى از براى خود و طلب رفعت کردى و از براى خود آن را صولتى گرفتى و بآن طلب رفعت کردى مثل آنکه علامت ابراهیم خلیل اللَّه آورده باشى که سرهاى چهار مرغ را بدست گرفت و اعضاى آنها را که ریزه ریزه کرده بود و بروى کوهها گذاشته بآواز خود طلب کرد پس اعضاى آن مرغان نزد او آمدند و بسرهاى خود پیوستند و بالهاى خود را حرکت دادند و باذن خداوند عالم طیران کردند پس اگر تو صادقى در این ادعاى فاسد خود این دو نقش شیر که بر روى مسندى که مامون بر آن استقرار یافته و منقش است و هر یک در مقابل یک دیگر مصور میباشد زنده گردان و آنها را بر من مسلط کن که در این صورت این علامت معجزه تو خواهد بود اما آن بارانى که عادت بر نزول آن جریان‏ یافته بود تو سزاوارتر از دیگران نیستى که بسبب دعاى تو نازل شده باشد و حال آنکه دیگران هم دعا کرده‏اند چنان که تو دعا کردى پس حضرت على بن موسى الرضا (ع) در غضب شد و بآن دو صورت صیحه کشید که این فاجر در نزد شما است او را بدرید و عین و اثر او را باقى نگذارید پس تا فرمایش امام صدور یافت بیک مرتبه آن دو صورت شیر برجسته و دو شیر شدند و روى بآن حاجب آوردند و او را بلغور کردند و درهم شکستند و خوردند و خون او را آشامیدند بقسمى که هیچ اثرى از او باقى نماند و مردم نظر میکردند و حیران و سرگردان بودند از آنچه میدیدند و چون از او فارغ شدند روى بجانب حضرت رضا (ع) نهادند و عرض کردند اى ولى خدا در زمین او بچه امر میکنى ما را که نسبت باین مرد مرتکب شویم و اشاره بمامون کردند و عرض کردند آیا بکنیم نسبت باو آنچه نسبت بآن حاجب کردیم مأمون از استماع این سخن مدهوش شد حضرت رضا (ع) فرمود گلاب بریزید بروى مأمون و او را خوشنود کنید تا بهوش آید چون چنین کردند آن دو شیر اعاده بسخن کردند و عرض کردند آیا اذن میدهى ما این مرد را برفیق خود ملحق کنیم و چنان که او را فانى کردیم این مرد را فانى کنیم حضرت رضا (ع) فرمود ماذون نیستید زیرا که حقتعالى در این مرد تدبیر قرار داده است باید از عهده آن برآید و نظم امور مردم دهد پس از آن عرض کردند ما را بچه امر میفرمائى فرمود برگردید بحالت اصلى خود و بمنزل اصلى خود قرار گیرید آن دو شیر برگشتند بروى مسند و مثل سابق دو صورت شدند و بروى مسند نقش شدند مأمون عرض کرد بآن جناب که حمد خداوندى را سزد که مرا از شر حمید بن مهران یعنى آن مرد حاجب که او را شیرها پاره کردند کفایت کرد و نجات داد پس از آن بحضرت رضا عرض کرد یا ابن رسول اللَّه این امر خلافت مخصوص جد شما رسول خدا است پس از آن جناب مخصوص شما هست و اگر بخواهید بتو واگذارم حضرت رضا (ع) فرمود اگر میخواستم ترا مهلت نمیدادم و این امر خلافت را از تو خواهش نمیکردم بلکه از خدا میخواستم زیرا که حقتعالى اطاعت سایر مخلوق خود را مثل اطاعت این دو صورت بمن عطا فرموده است و همه مخلوق او مرا اطاعت میکنند مگر جمعى از نادانان بنى آدم و ایشان اگر چه در بهره خود زیان کردند و لیکن حقتعالى را در این عمل مصلحتى است و مرا امر فرموده است که بر تو اعتراض نکنم و آنچه تو اظهار کنى من زیر دست تو باشم و آن را اظهار نکنم چنان که یوسف (ع) را امر فرمود که زیر دست فرعون مصر یعنى پادشاه ظلم‏کننده مصر باشد و عمل بگفته او کند راوى گوید که بعد از این واقعه مأمون همیشه کوچک و حقیر بود نسبت بآن جناب در قصد هلاک آن بزرگوار بود تا اینکه کرد در حق آن بزرگوار آنچه کرد.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ توسط 202

نخستین گزارش مستند از نهضت عاشورا / ترجمه وقعة الطف، ص: 204 تا 206

(1) [بعد از شهادت امام حسین علیه السّلام‏] عبید الله بن زیاد از أشراف أهل کوفه خبر گرفت ولى عبید الله بن حرّ [جعفى‏] را ندید، بعد از چند روز [عبید الله بن حرّ] نزد [ابن زیاد] آمد، [ابن زیاد] گفت: کجا بوده‏اى پسر حرّ؟ گفت: مریض بوده‏ام، [ابن زیاد] گفت: مرض قلبى [داشته‏اى‏] یا مرض بدنى؟! [ابن حرّ] گفت: قلبم مریض نشده بود، و أمّا بدنم، خدا بر من منت نهاد آن را سالم نگه داشت.

ابن زیاد گفت: دروغ مى‏گویى! تو با دشمن ما بوده‏اى.

[ابن حرّ] گفت: اگر با دشمن شما بودم دیده مى‏شدم [من آدم سرشناسى هستم همه مرا مى‏شناسند] جاى آدمى مثل من مخفى نمى‏ماند.

(2) [در همین حال‏] ابن زیاد [دقایقى‏] از او غافل شد، [و عبید الله‏] بن حرّ [از فرصت استفاده کرده‏] از مجلس بیرون آمد و بر اسبش نشست و [گریخت.] ابن زیاد [یکباره بهوش آمد] گفت: ابن حرّ کجاست؟ گفتند: همین الآن بیرون رفته است، گفت: او را برایم بیاورید.

مأمورین نزد عبید الله رفتند گفتند: [امیر تو را خواسته است‏] بیا امیر را اجابت کن! ولى وى اسبش را راند، و گفت: به [امیر] خبر بدهید، و الله هرگز نزدش نخواهم آمد و از او اطاعت نخواهم کرد.

سپس [از کوفه‏] خارج شد و به کربلا آمد و در آنجا [اشعارى به این مضمون‏] گفت:

- فرمانده خیانتکار، فرزند خیانت پیشه به من مى‏گوید چرا تو با آن شهید [فرزند فاطمه‏] جنگ نکردى؟!- آرى، پشیمانم که چرا او را یارى نکرده‏ام، بلى هر شخصى که [به موقع‏] توفیق نیابد، پشیمان خواهد گردید.

- من از اینکه از حامیانش نبوده‏ام حسرتى در خود احساس مى‏کنم که هرگز از من جدا نخواهد شد.

- خدا روان کسانى را که در نصرتش کمر همت بسته‏اند از باران [رحمت خویش‏] همواره سیراب گرداند.

- [اکنون‏] که بر قبور و جایگاه آنان ایستاده‏ام اشکم ریزان است و نزدیک است جگرم پاره شود.

- به عمرم قسم آنان در جنگ دلیر و پیشتاز و چون شیر حمایت‏گر [حسین علیه السّلام‏] بوده‏اند.

- وقتى کشته شدند هر نفس باتقوایى در روى زمین، در مرگشان غمگین و حیران گردیده است.

هرگز بینندگان، بافضیلت‏تر از آنان ندیده‏اند، که در دم مرگ [مردانى‏] آقا و سرانى درخشان بوده‏اند.

- [آى ابن زیاد] آیا تو آنان را از روى ستم مى‏کشى و در عین حال دوستى ما را امید دارى، از این نقشه و طرح ناسازگار با ما دست بردار.

- قسم به جانم، شما با کشتن آنها بینى ما را به خاک مالیده‏اید در میان ما، چه بسیار مردان و زنانند که خواهان انتقام [خون‏] آنانند.

- بارها اراده مى‏کنم که همراه لشکرى به جنگ این گروهى که ظالمانه از مسیر حق منحرف شده‏اند بروم.

- از این کارها دست بردارید وگرنه با گروههاى جنگجویان، چنان شما را عقب خواهم راند که از حملات دیلمیان برایتان گرانتر باشد. ‏

______________________________
(1) تاریخ طبرى، 5/ 466 و 467، به نقل از أبى مخنف از سلیمان بن أبى راشد از عبد الرحمن بن عبید أبى کنود با اندکى جابجایى و ارشاد، 2/ 124، با اندکى تغییر و جابجایى.

(2) تاریخ طبرى، 5/ 469 و 470، به نقل از أبى مخنف از عبد الرحمن بن جندب أزدى.

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ توسط 202
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دعای رسول اکرم صلی الله و علیه و آله* اللَهُمّ ارزُقنى حُبَّكَ، و حُبَّ ما تُحِبُّه، و حُبَّ مَن يُحِبُّكَ، و العَمَلَ الّذى يُبَلِّغُنى إلى حُبِّكَ، و اجعَل حُبَّكَ أحَبَّ الأشياءِ إلَىَّ.خدایا روزی من کن دوست داشتن خود را و دوست داشتن چیزی که دوستش داری و دوست داشتن کسانی که تو را دوست دارند و دوست داشتن عملی که مرا به دوستی تو برساند و قرار بده دوستی خود را دوست داشتنی ترین چیزها نزد من*دعای امیر مومنان علی ابن ابی طالب علیه السلام :اللَهُمّ نَوِّر ظاهِرى بطاعَتِكَ، و باطِنى بمَحَبَّتِكَ، و قَلبِى بمَعرِفَتِكَ، و رُوحى بمُشاهِدَتِكَ، و سِرّى باستِقلالِ اتّصالِ حَضرَتِكَ، يا ذَاالجَلالِ و الاكرِامِ*****اللَهُمّ اجعَل فى قَلبى نُورًا، و فى سَمعى نُورًا، و فى بَصَرى نُورًا، و فى لِسانى نُورًا، و فى يَدَىَّ نُورًا، و فى رِجلَىَّ نُورًا، و فى جَميعِ جَوارِحى نُورًا، يا نُورَ الأنوارِ. اللَهُمّ أرنَى الأشياءَ كَما هِىَ***** اللَهُمّ كُن وِجهَتى فى كُلِّ وَجهٍ، و مَقصَدى فى كُلِّ قَصدٍ، و غايَتى فى كُلِّ سَعىٍ، و مَلجَإى و مَلاذِى فى كُلِّ شِدَّةٍ و هَمٍّ، و وكِيلِى فى كُلِّ أمرٍ، و تَوَلَّنى تَولَّى عِنايَةٍ و مَحَبَّةٍ فى كُلِّ حالٍ، برَحمَتِكَ يا أرحَمَ الرّاحِمينَ. *****میشوداین دعاها را در قنوت نمازها خواند التماس دعا202،

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ Untitled Document
دریافت کد خوش آمدگویی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ